حاجر کاراگوز، مادر ۴۵ساله دو فرزند در استان ساکاریا، برای تحقق رویای جوانیاش در کنکور دانشگاه شرکت کرد. او در آزمون پذیرفته شد و حالا در رشته روابط عمومی و تبلیغات دانشگاه ساکاریا، به عنوان «مادر کلاس» روی نیمکتهای درس مینشیند.
حاجر کاراگوز با تشویق دخترش که به جای او ثبتنام کرده و گفته بود «مامان، تو میتونی»، گام به مسیر رویای دانشگاه گذاشت. با وجود آسیب دیدگی دستش یک روز قبل از آزمون، دست نکشید. او با موفقیت در کنکور، در رشته روابط عمومی و تبلیغات دانشکده ارتباطات دانشگاه ساکاریا پذیرفته شد و اکنون بهطور فعال در کلاس دوم کنار همکلاسیهای جوانش درس میخواند. «مادر کلاس» با انضباط و پشتکارش تحسین همگان را برانگیخته و با عزم راسخش برای اطرافیان الگو شده است.
«این مدرک را به خودم هدیه میدهم»
کاراگوز که سالها شور و هیجان تحصیل فرزندانش را همراهی کرده و حالا استرس امتحان خودش را تجربه میکند، توضیح داد که با مدرک ابتدایی، دوره راهنمایی و دبیرستان را به صورت آموزش از راه دور گذرانده است. او گفت: «من فقط مدرک ابتدایی دارم و چون دورههای راهنمایی و دبیرستان را غیرحضوری خواندم، هیچ تعاملی با معلمان نداشتم. هرگز فکر نمیکردم قبول شوم. حتی یک روز قبل از امتحان هم یک حادثه کوچک برایم پیش آمد و یکی از انگشتان دستم به شدت آسیب دید. روز بعد با همان وضعیت در آزمون شرکت کردم. اگر پس از چهار سال موفق شوم و این مدرک را بگیرم، آن را فقط به خودم هدیه میدهم، چون میدانم با چه مشقتهایی به اینجا رسیدهام.»
«با حمایت دخترم تصمیم به خواندن این رشته گرفتم»
کاراگوز که تصمیم گرفت در همان دانشکده دخترش ادامه تحصیل دهد، گفت: «دخترم از رشته روزنامهنگاری دانشکده ارتباطات فارغالتحصیل شد و بعد من با حمایت او تصمیم گرفتم این رشته را بخوانم. دخترم بیشتر از راه دور از من حمایت کرد. او الان در استانبول زندگی میکند، اما در ابتدا با من بود. البته وقتی درس میخواندم سوالاتی داشتم و از او راهنمایی میخواستم. او کمکم میکرد، اما چون کنجکاوی و میل به یادگیری در من بسیار قوی بود، ترجیح دادم همیشه خودم با آموختن پیش بروم و دیدم که اینگونه خوشحالترم.»
«الان اولویتهایم درسها و امتحانهایم است»
کاراگوز که از کنار گذاشتن موقت نقش مادری و اولویت قرار دادن درسهایش گفت، بیان کرد: «حالا اولویت با امتحان میانترم و پایانترم است، چون الان اولویتهایم اینها هستند. الان دقیقاً مثل یک دانشجو هستم. مادری فعلاً کمی کنار گذاشته شده، بچههایم که بزرگ شدهاند. در حال حاضر اولویتهایم درسها و امتحانهایم است.»
«نقدهای زیادی میشنوم»
او که گفت میخواهد عطش دانش درونش را فرونشاند، حرفهایش را اینگونه کامل کرد:
«نقدهای زیادی میشنوم. چیزهایی میشنوم مثل: ‘کاری نداری؟ مشکل دیگری نداری؟’ من الان مثل جوانها برنامهریزی شغلی از نوع ‘بخوانم تا فارغالتحصیل شوم و کار پیدا کنم’ ندارم. من فقط برای یادگیری و خواندن، برای از بین بردن آن عطش دانش درونم اینجا هستم. برای آمدن به اینجا از مرکز شهر حرکت میکنم. اول بلند میشوم، سوار یک تاکسیمسیر میشوم، در مرکز پیاده میشوم و بعد از آنجا با یک تاکسیمسیر دیگر به اینجا میآیم. تقریباً یک ساعت طول میکشد. حتی با انتقادهای خیلی جدی مواجه میشوم که میگویند: ‘برف و باران که هست هم به محوطه دانشگاه میروی؟’ گاهی اوقات به این فکر میکنم که ‘شاید بهتر باشد رهایش کنم’، اما وقتی به دانشگاه میرسم، بسیار خوشحال میشوم.»

